تبليغاتX
درآمدی بر مطالعات دین - دينداري در جامعه شبكه‌اي


حدود یک ماه پیش (28 نوامبر) هنگام دریافت جایزه هولمر با عنوان "مذهب در عرصه عمومی" ایراد کرد. او در حقیقت نوع نگاهی که تاکنون به دین وجود داشته را نقد جامعه‌شناسانه می‌کند. من فقط به مطلع سخن او اشاره می‌کنم، آنجا که می‌گوید: بعید است متوجه این حقیقت نشویم که سنت‌های مذهبی و اجتماعات دینی از اهمیت سیاسی تازه‌ای برخوردار شده‌اند که تاکنون کاملا غیرمنتظره بوده است. این حقیقت دست کم برای آن گروه از ما که از مرکز عرفی موجود در جریان اصلی علوم اجتماعی پیروی می‌کرده‌اند و به این فرض باور داشته‌اند تجدد با سکولاریزه شده به معنای کم‌رنگ شدن نفوذ عقاید و روش‌های مذهبی در عرصه سیاست که در زمینه کلی اجتماع ملازمه تام دارد، کاملا دور از انتظار است.
دست کم در کشورهای اروپایی با 2 استثنای معروف لهستان و ایرلند شواهد کافی برای کاهش تدریجی تعداد شهروندان باایمان ارائه کرده بودند، اعم از این که مذهبی بودن را از بعد معنای نهادین آن نگاه کنیم و یا از لحاظ معنای روحانی و اعتقادی آن. با این حال، برخی از شاخص‌ها ناظر بر این واقعیت بوده‌اند که جوامع مذهبی در مورد استراتژی‌های ارتدکس مبتنی بر مخالفت با مدرنیته عملکرد آشکارتری داشته‌اند تا در خصوص استراتژی‌های لیبرال مبتنی بر انطباق با مدرنیته.
هابر ماس اعتقاد دارد که وجه اجتماعی ادیان به دین خاصی انحصار ندارد؛ چه در اسلام، چه در مسیحیت و چه در یهودیت و حتی در ادیان شرقی دیگر مثل هندویزم و بودیزم. و اعتقاد دارد که وجه اجتماعی دین پررنگ‌تر از گذشته شده است.
در وجه دوم، این امر را که در تحولات اجتماعی معاصر وضعیت و موقعیت دینداری چگونه است، بیشتر به عهده دوستان دین‌شناس و اهل نظر در این حوزه می‌گذارم. اما در وجه اولش که در چه دنیایی به سر می‌بریم و این دنیا تحت تاثیر چه عواملی تغییر کرده است، حوزه تخصصی من است که به آن می‌پردازم؛ این که وضعیت دینداری در جامعه شبکه‌ای چگونه است. منظورم از جامعه شبکه‌ای تعبیر جدیدی است که در مورد تحولات دنیای مجازی تحولات عصر اطلاعات به کار می‌رود.
دوستان حتما کتاب معروف امانوئل کاستلز را ملاحظه کرده‌اند که با عنوان "عصر اطلاعات و ظهور جامعه شبکه‌ای" به فارسی ترجمه شده است. کاستلز از متفکران چپی است که تحت تاثیر تحولات دنیای جدید سعی کرده به گونه‌ای میان رشته‌ای، یعنی از حوزه‌های فرهنگی مختلف به بعضی از سئوالات موجود جواب دهد. در حال حاضر هم استاد برنامه‌ریزی دانشگاه برکلی امریکاست و از شاگردان و همکاران آلتوسر، فیلسوف معروف نئومارکسیست فرانسوی. در این کتاب 3 جلدی کاستلز در یک جلد به نشان دادن این که چه تحولاتی در عصر اطلاعات رخ داده می‌پردازد و در جلد دوم به بحران هویت، مسئله هویت و از جمله هویت‌های دین و در جلد سوم به چالش‌های هزاره و مسائلی که در آغاز قرن بیست ویکم بشر و جامعه کنونی با آن مواجه است می‌پردازد. تعبیر جامعه شبکه‌ای را هم برای همین تحول جهانی شده، یا تحول ارتباطی به کار می‌برد و منظور این است که انسان و جامعه امروز در نقطه تقاطع یا فصل مشترک شبکه‌های مختلف زندگی می‌کند. به عبارت دیگر دریافت‌های یک منبعی او به دریافت‌های چندمنبعی تبدیل شده و این دنیای معاصر با دنیای گذشته متفاوت است. از نظر او این دنیا، دنیایی است که اولا جهانی شده، ثانیا فشرده، متراکم، پرشتاب شده و همگان مطلع از یکدیگرند به عبارت دیگر همان تعبیر دهکده مک لوهان است که در گذشته گفته می‌شد و در جهت همسویی، همگرایی و شمول و مشترکات بیشتر به کار می‌رود.
او اعتقاد دارد بر اساس تحولی که در دهه هفتاد میلادی در فناوری اطلاعات روی داد، و به دنبال آن شبکه اینترنت به وجود آمد، اساسا گفتمان‌های فرهنگی و معرفتی هم بر اثر تاثیری که تکنولوژی بر ارتباطات گذاشت، در جهان متحول شد.
در یک کار پژوهشی که بنده انجام دادم، تاثیر این را بر موقعیت ذهنی و عینی در جهان نشان دادم. به دنبال تحولی که در دهه 70 میلادی رخ می‌دهد، اساسا گفتمان غالب در کانون‌های مطرح جهانی از یونسکو گرفته تا سازمان ملل و از نهادهای بین‌المللی دولتی تا نهادهای غیردولتی و حتی دولت‌ها تغییر پیدا می‌کند. گفتمان یک سویه توسعه‌محور که روی عنصر توسعه و مدل‌های توسعه غربی تکیه دارد، به گفتمان‌های گفت‌وگومحور تغییر پیدا می‌کند. یعنی در دهه 80 و 90 میلادی ما شاهد 2 موج از شکل‌گیری گفت‌وگو هستیم؛ موج اول گفت‌وگویی است که تامین‌کننده منافع طرفین باشد، یعنی به دنبال نظم نوین جهانی هستیم؛ نظمی که طرفین از آن منتفع شوند و در مرحله بعد از آن، گفت‌وگویی است که اکنون در آن به سر می‌بریم؛ گفت‌وگویی که بر اساس اصول عام بشری و مشترکات جهانی سخن می‌گوید، یعنی در واقع به دنبال استخراج مبانی و موازین مختلفی است که ادیان و فرهنگ‌ها، جوامع و ملیت‌های مختلف به آن باور داشته باشند.
این همان بخش دومی است که بهتر است کسانی که بحث گفت‌وگوی ادیان را مطرح می‌کنند به آن بپردازند. این که چه چهره‌ای از دین و دینداری تحت تاثیر این تحول فناوری برای ما متصور است. آیا صرفا اشکال بنیادگرایانه از دین بروز پیدا می‌کند، یا اشکال معرفت‌گرایانه از دین هم بروز پیدا می‌کند. آیا صرفا به دنبال مشترکات بین ادیان بگردیم، یا متصلب شدن و ضمخت‌تر شدن ادیان نسبت به یکدیگر.
مشخصه دومی که کاستلز از آن یاد می‌کند، کاهش فاصله‌هاست که کسان دیگری هم به این موضوع بیشتر پرداخته‌اند. کتاب معروفی با عنوان "زوال فاصله‌ها" اثر کارن کراست به زبان فارسی منتشر شده که معتقد است تحت تاثیر عامل فناوری اطلاعات، فاصله‌های تاریخی و جغرافیایی به یکدیگر نزدیک شده‌اند.
ویژگی سوم فشردگی زمان، مکان و فضاست که هر کدام از اینها ابعاد معرفت‌شناسانه جدیدی پیدا کرده‌اند. زمان فشرده ما را وارد فضای بی‌زمان کرده؛ مکان فشرده، مکان جدایی یا عنصر جغرافیایی را کم‌رنگ کرده و فضای فشرده تاثیرگذاری‌های فرهنگ بر سیاست، سیاست بر اقتصاد و هر سه اینها بر حوزه‌های اجتماعی را پیش روی آورده و ما دیگر مثل گذشته شاهد بروز هنر مستقل از سیاست، سیاست مستقل از هنر، و فرهنگ جدا از هر کدام اینها نیستیم.
ویژگی چهارم که یونسکو هم روی آن تاثیر دارد، این است که ما وارد عصر دانایی، یا جامعه دانایی و معرفتی شده‌ایم و این، بحث‌های جدیدی مثل WSIS را به دنبال دارد؛ دو نشستی که سران جهان داشتند درباره این که بالاخره بر این جامعه اطلاعاتی متفاوت با گذشته چه حقوقی حاکم است و چه قوانین جدیدی بر آن حاکم است، چه معرفت جدیدی بر آن حاکم است و اساسا بحث جامعه دانش‌بنیاد یا جامعه معرفت‌بنیاد را مطرح کردند.
ویژگی پنجم ورود به جامع شبکه‌ای است. ورود به جامعه شبکه‌ای از نظر کاستلز، یعنی شکل‌گیری ساختارهای باز و چندگانه؛ مرجعیت پیدا کردن فرهنگ در برابر بنیان‌های مادی؛ پیدا شدن واقعیت‌های مجازی و ادراکات فرهنگی پیجچیده‌تر؛ رشد عقلانیت و فردگرایی؛ جست‌وجوگری معنا و هویت و از آن طرف بحران معنا و هویت و مجموعا به چالش کشیده شدن حجیت‌ها و قطعیت‌های پیشین.
به دلیل این که فقط می‌خواهم طرح موضوع کنم و بعد وارد گفت‌وگو شویم، این بحث را خلاصه می‌کنم. فقط می‌خواهم بگویم به این بحث به عنوان یک سئوال توجه کنید که ورود به یک جامعه شبکه‌ای یعنی این که فرد فصل مشترک شبکه‌های مختلف قرار می‌گیرد؛ عضو نهادها یا جوامع در آنِ واحد است و به همین دلیل هم دارای نقش‌های چندگانه می‌شود، دارای پرسش‌های چندگانه و متفاوت می‌شود و بسادگی هم قابل پیش‌بینی نیست که چه کار می‌خواهد بکند.
به عبارت دیگر سمت و سوی حرکت‌های آینده‌اش متاثر از پررنگی یا گمرنگی مجموعه‌ای از این عوامل است، نه یک عامل. این است که فقط روی شناخت دنیای شبکه‌ای تاکید دارم؛ این که این دنیای شبکه‌ای چه طور بر هویت تاثیر می‌گذارد و هویت دینی دچار چه تغییراتی می‌شود.
دو فرضیه برای ادامه این بحث به نظرم رسید: نخست این که جامعه شبکه‌ای چیست و دیگر این که وضعیت دین و دینداری در این جامعه چگونه است. فرضیه اول که در ارتباط با جامعه شبکه‌ای است، این است که این جامعه هم جهان ما را عام‌گراتر کرده و هم خاص‌گراتر؛ به عبارت دیگر به دلیل منابع متعددی که وجود دارد، از یک طرف می‌بینیم که به دنبال عناصر هویتی‌ای می‌گردیم که این عناصر هویتی ما را بیشتر به یکدیگر متصل می‌کند و از طرف دیگر دنبال عناصر هویت‌ای می‌گردیم که بیش از گذشته ما را از یکدیگر متمایز می‌کند، یعنی هم عام‌گراتر شده‌ایم و هم خاص‌گراتر. در واقع هویت‌های فراگیرتر و عام‌تر، مثل اخلاق عام جهانی، مثل حقوق بشر، صلح جهانی، الهیات رهایی‌بخش، و بحث معنویت‌گرایی مورد توجه قرار گرفته است. یعنی آگاهی‌های فزاینده‌ای نسبت به نیازهای مشترک، ویژگی‌های مشترک، تهدیدهای مشترک و فرصت‌های مشترک پیدا می‌کنیم و از طرف دیگر در همان حال خاص‌گرایی‌های فرهنگی هم در میان جوامع ما افزایش پیدا کرده و ویژگی‌های فرهنگی برجسته شده؛ خیزش‌ها و ستیزهای قومی، مذهبی، جنبش‌های ملی‌گرایانه کمرنگ شده است. در حال حاضر از ناسیونالیزم نوع سوم سخن گفته می‌شود.
ناسیونالیزم نوع اول که به معنای استقلال از دامن جامعه بزرگ‌تر بود، مثل جدا شدن از عثمانی و لاتین. موج دوم ناسیونالیزم در برابر استعمار شکل گرفت، مثل آن چه که در هند، جهان عرب و آسیای جنوب شرقی شاهد آن بودیم. امروز شاهد نوعی ناسیونالیز نوع سوم هستیم؛ در پی نوعی لوکالیزم یا محلی‌گرایی هستیم. اینها همه شواهدی هستند بر خاص‌گرایی و در این خاص‌گرایی ما شاهد شکل‌گیری بنیادگرایی‌های دینی در میان همه ادیان هستیم و همچنین شاهد شکل‌گیری جنبش‌های نوین اجتماعی هستیم؛ جنبش جوانان، زنان، محیط زیست و نظایر اینها. همه اینها در مجموعه خاص‌گرایی قرار می‌گیرد.
پس فرضیه اول این است که به میزانی که ما وارد جامع شبکه‌ای شده‌ایم، به همان میزان هم عام‌گراتر شده‌ایم و هم خاص‌گراتر. در گذشته نگرانی‌ای که درباره جهانی شدن وجود داشت، این بود که جهانی شدن یعنی ادغام همه جوامع در یکدیگر؛ به عبارت دیگر گویا یک اخلاق، یک قانون و یک فرهنگ بر همه جا حاکم شود و به گفته گیدنز همه جا مک دونالدیزه و امریکایی شود. اما اکنون گفته می‌شود که این یک سوی جهانی شدن است؛ سوی دیگر جهانی شدن این است که همه محلی‌تر هم می‌شوند. به عبارت دیگر ویژگی‌های فرقه‌ای، قومی و نژادی برجسته‌تر می‌شود، یعنی اگرچه وارد دنیای مدرنیته شده‌ایم، یک طرف آن بشدت سنتی‌تر می‌شود و طرف دیگر آن بشدت پست‌مدرن می‌شود. یعنی از یک طرف تلاش می‌کند که با سرعت از مدرنیته بگذرد و از سوی دیگر سعی می‌کند به گذشته بازگردد. این فرضیه اولی است که می‌شود تحت تاثیر ورود به جامعه شبکه‌ای که من خیلی فشرده از آن گذشتم، مطرح کرد.
اما در بخش دوم – این که دین و دینداری در این دنیای شبکه‌ای شامل چه تحولاتی شده – به توصیف مسئله می‌پردازم تا تبیین آن. البته هم در جامعه‌شناسی و هم در فلسفه دین می‌شود برای تبیین این امر جایی را باز کرد. فرضیه‌ای که به توصیف این مسئله کمک می‌کند، این است که انسان در جامعه شبکه‌ای یا عصر ارتباطات دیندارتر هم شده است، نه این که بی‌دین‌تر شده باشد. علت دیندارتر شدن انسان – که البته به این معنا نیست که به صورت‌های واحدی از دینداری روی آورده، صورت‌های دینداری، صورت‌هایی کاملا متنوع و متفاوت است – را از خود تئوری‌های دینی گرفتم که انسان هر چه محدودتر، به خداوند نزذیک‌تر. یعنی هر چه محدودیت‌های بشر بیشتر است، بیشتر نیاز به دین را احساس می‌کند. ورود به جامعه شبکه‌ای محدودیت‌های انسان را در کنار فرصت‌هایی که دارد، بیشتر کرده است. این فرصت‌ها مبتنی بر عدم محدودیت نیست.
در واقع فرضیه دوم من این است که انسان در جامعه شبکه‌ای فرصت‌ها و محدودیت‌های تازه‌ای دارد؛ این محدودیت‌های تازه او را بیشتر به سمت دین سوق می‌دهد و بحث تنها بر شکل و چگونگی بروز این دینداری است. به نظر من در اینجا درباره چند مفروض می‌توانیم تامل کنیم. مفروض اول محدودیت طبیعت انسان است. آیا طبیعت انسان در جامعه شبکه‌ای یا در عصر جهانی شدن کمتر شده، یعنی انسان، انسانِ نامحدودتری شده یا محدودتر شده است. به نظر من هم در وجه احساسات و هم در وجه ادراکات و هم در وجه عقاید او این محدودیت‌ها را می‌توان بیشتر دید. بروز احساسات ناخواسته در جامعه شبکه‌ای از زندگی در فرهنگ مجازی کمتر از گذشته نیست. ترس، تنهایی، کشمکش با خود، افسردگی و... از محصولات جهان جدید است.
امروز در ارتباطات گفته می‌شود که می‌شود انسانِ امروز در عین پرخبری بی‌خبر بماند، به دلیل بمبارانی که از نظر اطلاعات می‌شود، امکان و قدرت انتخاب اخبار و اطلاعات را از دست می‌دهد و به همین دلیل این انسان، انسانی است که رایزمن از او با عنوان "انبوه تنها" یاد می‌کند. یعنی در عین حالی که در جمع زندگی می‌کند، بشدت تنهاست.
این در وجه فردی است، اما در وجه اجتماعی هم مسئله نگرانی از جنگ، نگرانی از مرگ، بی‌اخلاقی و... همه اینها مسائلی است که در حوزه اجتماع بروز و ظهور پیدا کرد. به این دلیل می‌شود گفت که محدودیت انسانی که در جهان جدید زندگی می‌کند، کمتر از گذشته نشده است. وقتی کسی به کوچه بن‌بست می‌رسد، به طور طبیعی نگاهش به بالا می‌افتد و این نگاه به بالا ناشی از بن‌بست‌هایی است که در این موقعیت به وجود آمده.
مفروض دوم من این است که دین به طور کلی توان غلبه بر محدودیت‌ها و کمبودها را دارد. اساسا این یک نظریه تئولوژیک است که بسیار مطرح است که انسان یتناهی به خداوند احساس نیاز بیشتری پیدا می‌کند. یعنی به میزانی که احساس کند لایتناهی است، این نیاز را کمتر احساس می‌کند. در نتیجه اساسا تعریف دین این است که امکان غلبه بر محدودیت‌ها و کمبودها را دارد. اگر بشر تجربه محدودیت نداشت، حتما به دین روی نمی‌آورد. تجربه محدودیت به مراتب بیشتر می‌شود که این را می‌شود در بخش دوم بحث تا حدی شکافت.
هر فرد و هر جامعه‌ای البته مظاهر متفاوتی از محدودیت را احساس می‌کند و به همین دلیل به جوانب مختلفی از دین روی می‌آورد. رو آوردن به جنبه‌های عرفانی، اخلاقی، اجتماعی و سیاسی دین کاملا در جوامع امروز متفاوت است حتی در یک محدوده مشخصی مثل جهان اسلام اگر نگاه کنیم، می‌بینیم رویکرد اجتماعی به دین، از جنبه‌های متفاوت است. مثل گذشته نمی‌شود یک چهره یا یک صورتبندی را از دین عرضه کرد. به نظر می‌آید که این ناشی از همان احساس محدودیت‌ها و کمبودهایی است که در حوزه‌های مختلف وجود دارد. اگر یک مطالعه تاریخی هم بکنیم، در جامعه‌ای مثل جامعه خودمان هم بخوبی می‌توانیم ببینیم. مثلا به چه دلیل ادبیات ما در یک مقطع مهمی در 600، 700 سال اخیر، بخصوص بعد از حمله مغول به ایران، صبغه اخلاقی یا دینی‌اش پررنگ‌تر می‌شود؟ به دلیل این که از یک طرف دین ابزاری است در دست حکومت‌ها و از طرف دیگر بسیار کارکرد ظاهرفریبانه و ریاکارانه‌ای دارد. در نتیجه وقتی سراغ حافظ و مولانا می‌روید، می‌بینید بیش از هر چیز کسی که قرآن را از بحر با 14 روایت می‌خواند، وقتی نقد جامعه‌شناسانه دین می‌کند دائما به این نکته اشاره می‌کند که
در میخانه ببستند خدایا مپسند....
این یعنی احساس کمبود بیشتری که به جنبه اخلاقی یا عرفانی دین می‌شود. این هم که من گفتم الان جهان دیندارتر شده به این معنا نیست که یک صورت از دین خود را در حوزه‌های مختلف جهانی تحمیل کرده است. اما می‌توانیم به این قضیه بپردازیم که چون محدودیت‌های انسان امروز کم نشده، در نتیجه انسانی که درون سنت می‌زیید و انسانی که درون مدرنیته زندگی می‌کند، هر دو محدودیت دارند، در نتیجه هر دو احساس نیاز به دین می‌کنند. به عبارت دیگر نمی‌توانیم دین را فقط متعلق جامعه سنتی بدانیم. اگر دین را متعلق نیازهای بشری بدانیم، می‌توانیم ببینیم این رویکرد به دین بروز و ظهور بیشتری دارد. البته همان طور که گفتم، در طول تاریخ هم همه افراد و جوامع نیازهای واحد و مشترکی به دین داشته‌اند.
مفروض سوم من این است که محیط اجتماعی و سنخ روانی بر رویکردهای دینی اثر می‌گذارد. دغدغه‌های اجتماعی در اقبال به دین متفاوت است. دین به مثابه یک عنصر نجات‌بخش که می‌خواهد حد و مرزها را بردارد، برای هر فرد و جامعه‌ای می‌تواند اشکال متفاوتی داشته باشد و ما امروز شاهد شکل‌های جدیدی از دینداری‌های فردی، جمعی یا نهادی هستیم.
دو مفروض دیگر هم دارم که در حوزه علوم اجتماعی بیشتر می‌شود به آن پرداخت و آن این است که نیاز بشر امروز نیاز بشری است که از این تحول در حوزه جهانی شدن و ورورد به جامعه شبکه‌ای متاثر است. یک نیاز او نیاز به اخلاق زیستن است و دیگری نیاز به حقوق‌مداری و به رسمیت شناختن حقوقش است. نیاز اخلاقی زیستن در وجوه جامعه‌شناسانه‌اش کاملا ما را متوجه این امر می‌کند که چطور بشر امروز به مقبولات مابعدالطبیعی روی آورده. اگر بشر با محوریت علم وارد قرن بیستم شد – اشاره به همان حرف معروف کلود برنارد که می‌گوید خدایی را که زیر تیغ جراحی نیاید، حاضر به شناختنش نیستم – می‌بینیم به گونه‌ای وارد قرن بیست ویکم شده که ریمون آرون از یک منظر جامعه‌شناسانه می‌گوید قرن بیست ویکم یا نخواهد بود، یا قرن معنویت و اخلاق خواهد بود. یعنی اگر می‌خواهد جهانی وجود داشته باشد، نیاز به این دارد که معنویت و اخلاق در آن وجود داشته باشد. به همین دلیل هم است که معنویت‌گرایی را درست در کنار جهانی شدن یا جهانی‌گرایی، در کنار ملیت‌گرایی، منطقه‌گرایی و بومی‌گرایی به عنوان یکی از روندهای برجسته و قابل مشاهده در جهان امروز مطرح می‌کند. البته برخی دامنه این بحث را گسترده‌تر کرده‌اند. خود کاستلز هم به وسعت به این امر می‌پردازد که به نظر او نوع توجهی که به محیط زیست، جنسیت و سن شده هم به نوعی متاثر از پیش‌فرض‌های فرامادی است. یعنی می‌گوید بشر امروز به خاطر این که از محدوده ماده فراتر رفته، دیگر مثل گذشته تحلیل‌های 2×2 تا چهارتایی اقتصادی را قبول نمی‌کند.
مفروض پنجم من حقوق‌مداری انسان معاصر است. انسان دیندار یا جامعه دیندار امروز در پی دستیابی به حقوق خودش هم است. اشکال مختلفی از حقوق بشر که مطرح شده، در اینجا مورد توجه است. این در اصل همان پرسشی است که در ادیان و گفت‌وگوی ادیان باید به آن توجه کرد. به این معنا که بر حق بودن مذاهب برای پاسخگویی به این مسئله کافی نیست؛ باید حقوق را هم شناخت و به آن توجه داشت. چون فرق است بین برحق بودن و شناخت حقوقی که امروز مطالبه می‌شود.
به این ترتیب می‌شود گفت اگر بخواهیم این مجموعه از کنش‌ها و واکنش‌هایی را که در حوزه معرفتی رخ داده در چارچوب یک مفهوم بزرگ‌تر مثل هویت یا تلاش برای یافتن هویت جا دهیم، می‌توانیم بگوییم هویت‌های دینی جای بسیار مهمی را به خودشان اختصاص داده‌اند. این هویت‌های دینی در پی این هستند که نوعی شناسه را به وجود آورند و به همین دلیل است که ما به گفته کاستلز با 3 نوع هویت موجه هستیم؛ هویت‌های مشروعیت‌بخش، هویت‌های برنامه‌دار و هویت‌های مقاومت.
اینها عمدتا توسط نهادی مشروع، غیردولتی و توسط مشارکت و مداخله شهروندان در هر جامعه‌ای شکل می‌گیرند؛ به عبارت دیگر فرهنگ‌های غیررسمی هستند. فرهنگ پذیرفته شده در سطوح مختلف هستند. اگر به این امر توجه نشود، هویت‌های مقاومت، هویت‌های بخش‌های محظوف و به حاشیه رانده شده شکل می‌گیرد که ما بنیادگرایی را بیشتر در این بخش‌ها می‌بینیم؛ بخش‌هایی که احساس می‌کنند در تحولات جهانی و شبکه‌ای جایی ندارند. فکر می‌کنند باورها و ارزش‌هایشان در حال نابودی است و به همین دلیل دست به نوعی مقاومت و شکل‌گیری جامعه بسته می‌زنند.
توصیه کاستلز این است که به هویت‌های برنامه‌دار توجه کنید. هر گاه مجموعه‌ای از نهادهای غیردولتی که فروتر از دولت‌ها هستند و نهادهای بین‌المللی که فراتر از دولت‌ها هستند و خود دولت‌ها بتوانند به یک توافق کلی برسند که احساس استقلال و تمایز شخصی را در میان جوامع با میزان تحولاتی که در جهان رخ می‌دهد، به گونه‌ای با هم تنظیم کنند، هویت‌های برنامه‌دار شکل می‌گیرند. اگر این هویت شکل گیرد، از شدت بنیادگرایی یا شدت بروز دینداری در قالب بنیادگرایی کاسته می‌شود. و هر چه قدر این هویت دمکراتیزه‌تر شود، روابط بین بخش‌های مختلف، جوامع مختلف و ادیان مختلف بیشتر می‌شود؛ هر چه قدر گفت‌وگوی بین اینها بیشتر شکل بگیرد، می‌شود گفت که از شدت بین خاص‌گرایی و عام‌گرایی و شدت شمول‌گرایی و خاص‌گرایی کاسته می‌شود، تنوع در آن به رسمیت شناخته می‌شود و هویت‌های فردی و جمعی در یک قالب گفت‌وگویی می‌توانند با یکدیگر به گونه مسالمت‌آمیزی ارتباط داشته باشند. به عبارت دیگر حرف کاستلز این است که به میزانی که ما برای منابع هویت‌ساز که در حال جابه‌جایی است، جایگزینی پیدا کنیم، به همین نسبت از شدت بروز هویت می‌توانیم بکاهیم.
در گذشته منابع هویت‌ساز مکان بود که تعلق به مکان، گرایش به تصلب و تثبیت بیشتری دارد. جنگ‌ها بر سر مرزهای جغرافیایی بوده، اما انسان امروز دارد لامکان‌تر، بی‌زمان‌تر و فضاگریزتر می‌شود. گرایش به اختلاط بیشتری دارد. وقتی اختلاط بیشتر می‌شود، امکان منازعه بیشتر می‌شود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387;ساعت 23:59;  توسط محمد نوريان-محمد امين همداني-عليرضا تقوي;  |